خرید بک لینک
شعر وداع ... می روم خسته و افسرده و زارسوی منزلگه ویرانه خویشبه خدا می برم از شهر شمادل شوریده و دیوانه خویشمی برم تا که در آن نقطه دورشستشویش دهم از رنگ نگاهشستشویش دهم از لکه عشقزین همه خواهش بیجا و تباهمی برم تا ز تو دورش سازمز تو ای جلوه امید حالمی برم زنده بگورش سازمتا از این پس نکند باد وصالناله می لرزد ،می رقصد اشکآه بگذار که بگریزم مناز تو ای چشمه جوشان گناهشاید آن به که بپرهیزم منبخدا غنچه شادی بودمدست عشق آمد و از شاخم چیدشعله آه شدم صد افسوسکه لبم باز بر آن لب نرسیدعاقبت بند سفر

برچسب: نویسنده: میلاد نوروزی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 23:20

گاهی یادمان می رود ... هیچكس خودش را در هیچ رابطه اى مقصر نمیداندهمه ى ما آنقدر غرور داریمكه همیشه حق را به جانبِ خودمان می دانیماز نظر خودمان، فرشتگانى هستیم،كه داشتیم زندگیمان را می كردیمكه یک نفر آمدو ما را با خاک یكسان كرد و رفت...داخلِ شعرهاداخلِ متنها می گردیمدنبالِ جمله اى كه طرف مقابل را بكوبد وما را مظلوم ترین آدمِ دنیا نشان دهد...گاهى یادمان میرودآدمى كه الان می خواهیم سر به تنش نباشد،تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیم!

برچسب: نویسنده: میلاد نوروزی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 23:20

صفحه بندی